
در محرم سینه ها غرق ملالی دیگر است
جاری از چل چشمه دلها زلالی دیگر است
با حلولش برنخیزد جز فغان از عاشقان
طاق ابروی محرم را هلالی دیگر است
بس که لحظه لحظه هایش سرخ و عاشورایی است
سیر شیون کردنش امر محالی دیگر است
لحظه ای با لحظه هایش اشک حرمان ریختن
نیست ناممکن ولی محتاج حالی دیگر است
ماتمش اطفال را سازد چو زالان سوگوار
در غمش هر شیرخواری شیر زالی دیگر است
چند روزی با علم نی اسبها را هی کنند
کودکان را در محرم قیل و قالی دیگر است
هیچ کس چون ما نگیرد ماتم این ماه را
با محرم شیعیان را اتصالی دیگر است
تشنه یک سینه ی سیرم، مرا بسمل کنید
بال بال مرغ بسمل، بال بالی دیگر است
عزتی گرهست جز" هیهات منَ الذِله" نیست
درس عشق آموختن کسب کمالی دیگر است
هرچه داریم از حسین(ع) و عشق او داریم ما
هرچه داریم از ابولفضل(ع) با وفا داریم ما
هرچه داریم از شیر زن کربلا داریم ما


با آب طلا نام حسين قاب كنيد ، با نام حسين يادي از آب كنيد ،خواهيد كه سر بلند و جاويد باشيد ، تا توانيد تكيه بر ارباب كنيد .

پرسيدم از هلال چرا قامتت خم است ؟آهي كشيد و گفت كه ماه محرم است
.

كربلا يعني يتيمان حسين ، گريه در شام غريبانه حسين ، كربلا يعني شرف در يك كلام ، بر حسين و كربلاي او سلام

شفاعت بي حسين معنا ندارد ، قيامت بي حسين غوغا ندارد ، حسيني باش تا فردا نگويند ، پرونده ات امضا ندارد
تعريف توكل :
قال الله تعالى: «فتوكلوا ان كنتم مؤمنين » (8)
-
تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافريست راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش -
راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش
توكل، مصدر باب تفعل است وداراى معانى مختلفى است. از جمله قبول وكالت كردن. توكل: قبل الوكالة:ضامن شد براى انجام كارى. توكل فى الامر: اظهر العجز و اعتمد على الغير. (9)
حقيقت توكل كردن به خدا،اطمينان نمودن به حق متعال و تسليم شدن به امر اوست. به عقيده بعضى،معناى توكل اين است كه شخص، ازآنچه نزد مردم است، نااميد و به آنچه نزد خداست، اميدوار باشد.
حضرت على «عليه السلام » در بيان توكل مى فرمايند:
"لا يصدق ايمان عبد حتى يكون بما فى يدالله - سبحانه - اوثق منه بما فى يده";ايمان بنده تاييد نمى شود، مگر به اين معنى اطمينان حاصل كند كه آنچه دردست حق متعال است، براى او قابل اعتمادتر است تا آنچه نزد خوداوست.
خواجه عبدالله انصارى مى گويد:
"توكل، عبارت است از اينكه شخص ، كاملا كارهاى خود را به حق متعال كه مالك واقعى است ، واگذار وبه او اعتماد كند....""التوكل كلة الامر كله الى مالكه والتعويل على وكالية و هو من اصعب منازل العامة عليهم و اوهن السبل عندالخاصة لان الحق تعالى قد وكل الاموركلها الى نفسه و اياس العالم من ملك شى ء منها." (10) البته، توكل كارى است مشكل;زيرا متوكل بايد با توكل، اختيار را ازخود رها و امر را به حق واگذار نمايد.گفته اند:
دو سلطان، در يك اقليم نگنجند. تازمانى كه در باطن، نفس حاكم باشد،توكل بر خدا امرى است عارى ازحقيقت; زيرا صاحب نفس هرگزراضى نمى گردد اختيارش را سلب وآن را به ديگرى واگذار كند.
از اينروست كه طبق نظر خواجه عبدالله انصارى، توكل براى عامه،بسيار مشكل است و توكل عامه، توكل تجارتى است به اين منظور كه سودبيشترى، نصيبشان شود:
متوكلا على الله صدهزار ريال كالامى خرم كه لااقل آن را به صد و بيست هزار ريال بفروشم.
تفاوت توكل عامه با خاصه در اين است كه: عامه، در توكل، خواست خود را منظور دارند نه خواست حق را. اما خاصه، نه دارايى دارد، نه قدرت، نه خواسته و نه اختيار. لذا امرتوكل براى آنها بسيار آسان است. اين است متوكل حقيقى كه آيه شريفه :«ان الله يحب المتوكلين » (11) ، در وصف او نازل شده است.
در اين زمينه، امام صادق «عليه السلام »فرموده اند:
به هر كس كه سه چيز داده شد، ازسه چيز محروم نخواهد بود:
اگر حال دعا به او عطا شد، اجابت در پى آن است: «ادعونى استجب لكم » (12) اگر حال شكر بدست آورد،ازدياد نعمت براى او خواهد بود: «لئن شكرتم لازيدنكم » (13) و اگر حال توكل،براى او حاصل شد، يقينا كفايت حق،به همراهش است: «و من يتوكل على الله فهو حسبه » (14)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
8) مائده ، آيه 23
9) ر.ك به: انصارى - خواجه عبدالله: منازل السائرين، ج 2، ص 12
10) ر.ك به: همان منبع ، ص 13
11) آل عمران، آيه 159
12) مؤمن، آيه 60
13) ابراهيم، آيه 7
14) طلاق ، آيه 3
توکل 1
اي نور دل اهل ولا ادركني اي روح مناجات ودعا ادركني
من بر در تو دست تهي آمده ام يا باقر آل مصطفي ادركني
كيستم من حجت بر حق ذات كبريايم پنجمين مسند نشين از بعد ختم الانبيايم
نام ناميم محمد شهره بر بحر العلومم باب من باشد علي شبه علي مرتضايم
سوم صفر ميلاد پنجمين امام شيعيان ، امام غريب بقيع ،
حضرت امام محمد باقر(ع) بر رهروان راهش مباركباد.
هرگاه نام عباس به میان می آید،همه چیزبه ازدحام می آیند.
اشک ها ازدحام می کنند که دریا شوند؛
دریاها ازدحام می کنند که اشک شوند؛
اشک ها و دریاها ازدحام می کنند که توفان شوند
و توفان ها دست به دست هم می دهند تا علم عباس را بر پا نگه دارند.
حرم به حرم بیرق خونین عاشورا را برپا نگه می دارند،
بیرق خونین عاشورا را برپا نگه می دارند تا رسم وفادرجهان زنده بماند،
بیرق عاشورا را بر پا نگه می دارندتا آیین عاشقی فراموش نشود،
حکایت عباس،حکایت عشق است،
حکایت وفاست،حکایت دلدادگی است .
گر چه مشک عباس خالی ازآب بود،ولی ازآبرو لبریز بود.(یاابالفضل (ع)ماروهم
فراموش نکن..(دلم فقط کربلا می خواد..یاد صحن حرم شما
وضریح شیش گوشه ی آقا امام حسین(ع) بدجوری منو دیوونه کرده..یه نظر
همین...
اللهم عجل لولیک الفرج آمین.
التماس دعا یاعلی![]()
تنها تر از مسیح کسی بر صلیب بود
آوای زنگ قافله ی غم که محو گشت
تصویر دشت غرق به خون دل فریب بود!
خورشید با تمام فروغش غروب کرد
دیگر غریب تر ز غریبی، غریب بود
چشمان ابر، خیس تباکی و بر لبش
جاپای گرم ناله ی امن یُجیب بود
اشکی چکید، چشم خدا دید، دل رمید
باران گرفت، قلب خدا بی شکیب بود
چون روز خلقتش که خدا بود و او وبس
گویی دوباره وقت وصال حبیب بود
آرام پر گشوده و عالم تمام بُهت
آری عروج خاک به افلاک عجیب بود!
مصلوب با صلیب ره آسمان زدند
تنها به جای مانده همان بوی سیب بود!
«السلام علیک یا ابا عبد الله»
دوستی ![]()
رابطه ی دوستی مثل دست و چشم است:
وقتی دستت زخم می شه چشمت گریه می کنه ،
وقتی چشمت گریه می کنه ، دستت اشکات پاک
می کنه.
دوست من رابطه تو با خدا چه جوری؟ ![]()
چه قدر ساده و آرام
چه قدر صبور و صمیمی
تو در من آمیختی
باور کن تو را در اولین نماز نخوانده جستجو کردم
که هنوز به قنوت گریه نرسیده سلامم دادی
بعد ...
من ماندم و دستان پر دعایی که
به آسمان پر استجابت چشمانت آویخته شد
اصلاً بیا و تو بگو ...
تو بگو کدامین سو
قبله ی من است ؟؟؟!!! ![]()
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً
وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
عالم همه آکنده از ذکر حق است و اگر انسان با این ذکر هنوایی کند غربتها از میان برمی
خیزد و در و دیوار همچون ستون حنانه با او انس می گرد شهید آوینی
دل مومن عرش اعظم خداوند است
به قلب موارد زیر نیزگفته میشود:
۱-جبرئیل:از عالم حقایق خبر میدهد.
2-میکائیل:از معارف و مکارم به طالبان رزق بخش است.
3-اسرافیل :از معاد وبازگشت مریدان آگاهی می فرماید.
4-عزرائیل:که قتل نفس اماره مریدان می نماید.
5-ادم: معلم طالبان راه هدایت
6-نوح:که نجات دهنده از طوفان بلاست.
7-ابراهیم:که از آتش هستی گذشته ونمرود خواهش را کشته وخلیل حضرت حق گشته است.
8-موسی:اینکه فرعون هستی را به نیل نیستی غرق نموده ودر طول قرب الله مناجات میکند.
9-افلاطمن:که طبیب نفوس است ودر شناختن علل و امراض باطنی مانند جالینوس است.
10-سلیمان:زبان مرغان داند یعنی مطلع بر احوال مریدان است وبه طیورحواس ظاهری و باطنی خود حکمران
11-عیسی زمان:که دلهای مرده را زنده میسازد و رجال اعور امال را بر می اندازد
12-مهدی و هادی نیز گویند.
13-اسکندر :که سد یاجوج وماجوج خاطرات نفسانی و خلوات شیطانی مریدان را میبندد.
14-سیمرغ: که درصس قاف قلب مخفی است.
سواد اعظم وبحر محیط:که هر طالب خود را بدان میرساند،اورا از الودگی پاک میکند.
15-یوسف:که در مصر ولایت عزیز است
16-افتاب : که پرتو شفقت بر هر کس می اندازد
17-ابر وسحاب : که طالبان را از معارف سیراب میسازد.
18-ترسا : که مجرد وازاد است
19-مر آت وایینه:که هر کس به وی مقابل میشود اگر متقی است نیک مشاهده مینماید واگر شقیست زشت ملاحظه میکند

اشاره:
روزی که شیطان تلفنی تماس گرفت و بی مقدمه گفت: "حاضرم رؤیای تو را تبدیل به واقعیت کنم"، به ناگاه شوکه شدم! باورم نمی شد! تنم خیس عرق شده بود! وحشت و ترس سرا پای وجودم را فرا گرفته بود! به هر زحمتی که بود خودم را جمع کردم و بالاخره قراری برای مصاحبه گذاشتم.
روز مصاحبه:
جناب شیطان با دو ساعت تاخیر حاضر شد. وقتی هم که رسید عذرخواهی کرد و گفت:
مأموریت خطیری پیش اومد که از دوستان ساخته نبود و می بایست خودم انجام می دادم.
پیش از انجام مصاحبه گفتم:
با چه تضمینی باور کنم که در جریان مصاحبه بر مبنای صداقت در گفتار سخن خواهی گفت؟
خندید و گفت: دلیلی ندارد دروغ بگویم. چون من به حربه ای مجهزم که اگر پرده از تمام اسرار من برداشته شود باز هم می توانم به خواسته های خود دست یابم.
گفتم: چه حربه ای؟
جواب داد: غفلت؛ انسانها را به خواب نوشین غفلت می برم و آن وقت نقشه هایم را عملی می کنم.
سوگند یاد می کنم که تا انتقامم را باز نستانم شما آدمیان را لحظه ای آسوده نخواهم گذاشت، پیوسته بر سر راهتان در کمین می نشینم و راهزن راهتان می شوم. اکنون ببینید چگونه راه نجات را بر شما خواهم بست.
متن مصاحبه:
عبدالله: خودتان را معرفی کنید.
شیطان: فردی هستم از طایفه جن. مسمی به اسم خاص "ابلیس" و مشهور به اسم عام "شیطان"؛ البته اسامی و اوصاف دیگری هم دارم که چندان معروف نیستند نظیر وسواس، خنّاس، عزازیل، عفریت، شیصبان، حارث، مارد، غوی، رجیم، ابو مره، ابولبین، مذموم، مرید و…(1)
عبدالله: پیشه و شغل شما چیست؟
شیطان: مشاغل فراوانی دارم؛ گاهی مسافر کشم؛ سر دو راهی حق و باطل می ایستم و مسافران را در جاده گمراهی در بست به سفر جهنم می برم. گاهی کشاورزم و بذر کینه و نفاق را در زمین دلها می افشانم. گاهی نقاشم؛ رنگ بطلان به چهره حقیقت می زنم و جامه کژی برقامت راستی می پوشانم. گاهی هم خلبانم؛ با بالهای وسوسه و القاء آنقدر بر فراز قلب آدمی چرخ می زنم تا باند مناسب برای فرود بیابم.(2)
عبدالله: دشمنی دیرینه ات با آدمی زاد از کجا سرچشمه می گیرد؟
شیطان: ماجرا از آن روزی شروع شد که صحنه آرای خلقت، دست به کار آفرینش آدم شد.(3) ملائک نه از روی اعتراض که از روی کنجکاوی گفتند: این موجود خاکی که می آفرینی بر روی زمین فسادها خواهد انگیخت و خونهای بسیارخواهد ریخت.اگر قصد تو طاعت بردن است که ما در فرمانبری مطاعیم. واگر مقصود تو تسبیح و تقدیس است که ما پیوسته در این کاریم.(4)
با ما بگوحکمت این کار در چیست؟ او در جواب فرمود:
در این کار رازهاییست سر به مهر؛ من آنچه را که در خشت خام می بینم شما در آینه هم نخواهید دید.(5)
اینچنین بود که خالق به واسطه این مخلوق نوپای دو پا به خود بالید و بر ما فخر فروخت؛ آنگاه فرمانمان داد که: "در مقابل این مخلوق خاکی به خاک سجده فرو افتید!"
تمامی فرشتگان بی درنگ برآدم سجده بردند.
این فرمان اما بر من بسیار گران آمد؛ چه آنکه من سوابقی درخشان داشتم، تنها 6000هزار سال(6)(با حساب شما البته صد و نه میلیارد و پانصد میلیون سال دنیا(7))، خالصانه خدای را در آسمانها دوشادوش فرشتگان پرستیده بودم، آنقدر مستغرق در عبادت بودم که فرشتگان گمان می کردند که من نیز چون آنها فرشته ام، من نتوانستم بار این خفت را به دوش کشم. هر چه باشد آفرینش من از آتش بود وخلقت او از خاک، برتری من بر او چون آفتاب روز، روشن بود، من کجا می توانستم بر انسانی خاکزاد سجده برم.
آری، آن روز گستاخانه در برابر خالق ایستادم و متکبرانه از این فرمان سر باز زدم.
این شد که از درگاه ربوبی اش رانده شدم. از آن زمان به بعد کینه آدم را سخت به دل گرفتم و هر روز آتش این کینه در دلم شعله ورتر می شود.
عبدالله: این عبادتهای خالصانه که گفتی چگونه ترا از این تکبرورزی بازنداشت؟
شیطان: من به زعم خود از روی خلوص خدای را می پرستیدم حال اینکه از ابتدا شائبه شرک و نفاق در خداپرستی ام راه داشت و این امتحان، شرک و نفاقم را آفتابی کرد.
عبدالله: با چه شیوه و شگردی انسانها را به دام می افکنی؟
شیطان: با روش منحصر به فرد " گام به گام". (8) من به طور معمول کارم را در چند مرحله انجام می دهم؛ نخست از طریق وسوسه های تحریک آمیزخود، افکاری پلید را بر قلب انسان القا می کنم، آنگاه آن اندیشه زشت را نیک جلوه می دهم، سپس در مرحله عمل با تزیینات گوناگون، اشتیاق فرد را برای ارتکاب گناه برمی انگیزم.
این را هم اضافه می کنم که در مقام روش اساساً با حصر گرایی مخالفم؛ بر این باورم که همیشه نمی توان با روشی واحد به صید شکار رفت. وسوسه، تزیین و حتی تسویل، شاید برای اغلب انسانها سودمند افتد، اما حریم دفاعی برخی انسانها گاهی نفوذ ناپذیر است؛ اینجاست که ناگزیرم به حربه های دیگری چون وحی، نسیان و ایجاد فراموشی متوسل شوم.(9) البته هنرمندیهای دیگری هم دارم؛ مثلا در هیئت و قالب اجسام، تمثل و تجسم می یابم و از این رهگذر، ابنای آدم را به سراشیبی سقوط در پرتگاه تباهی و عصیان، سوق، که چه عرض کنم، هل می دهم.(10)
عبدالله: بزرگترین آرزوی شیطان چیست؟
شیطان: گفتن ندارد اما اغوای تمامی آدمییان در همه ادوار و اعصار تنها آرزوییست که در سر می پرورانم.
عجبا! من فقط شما را سوی گناه خواندم؛ شما اما به سوی گناه دویدید، اگرطعم گناه در ذائقه شما شیرین افتاد دیگر چرا مرا مقصر و مسوول این تباهی و گمراهی می انگارید؟
عبدالله: کدام عمل انسانها بیش از همه تو را خشمگین می کند؟
شیطان: هر چند خوش ندارم از ابرازش اما برخی انسانها برحسب عادت، با سجده های طولانی، مدام مرا آزار می دهند و بینی مرا به خاک مذلت می مالند.
عبدالله: کدام عملشان تو را بیشتر خوشحال می کند؟
شیطان: برای من بسی مسرت بخش است اینکه آدمی پشت سر هم گناه کند و توبه را مدام به تاخیر بیاندازد.
عبدالله: عجیبترین عمل انسانها کدام است؟
شیطان: برسر سفره گناه می نشینند و از هر گناهی لقمه ای بر می گیرند، آنگاه معترضانه برمن خشم می آورند که سفره گناه را تو گستردی.
عجبا! من فقط شما را سوی گناه خواندم؛ شما اما به سوی گناه دویدید، اگر طعم گناه در ذائقه شما شیرین افتاد دیگر چرا مرا مقصر و مسوول این تباهی و گمراهی می انگارید؟!(11)
عبدالله: شاید انسانها پر بیراهه نمی روند که تو را مقصر می دانند؟
شیطان: چنین نیست. رسالت اغواگری را خداوند خود بر دوش من نهاده است؛ پست تبهکاری و اضلال از ناحیه خداوند به من اعطا شده است. او خود فرموده که هر که را از فرزندان آدم می توانم بلغزانم؛ با سواره نظام و پیاده نظام بر آنها بتازم؛ در ثروت و فرزند شریکشان گردم والبته من جز فریب و دروغ نویدشان نخواهم داد.(12)
عبدالله: چه اموری زمینه های نفوذ تو را بیش از پیش فراهم می کنند؟
شیطان: زمینه های نفوذ من البته بی شمارند اما نقطه ضعفها، حساسیت ها، حقارت ها، حسادت ها، رقابت ها، محرومیت ها، عقده ها، شهرت طلبی ها، شهوترانی ها، افزون خواهی ها و... مناسبترین زمینه هایی(بخوانید زمین هایی) هستند که درخت دشمنی و بستر نفوذ مرا بارور می کنند.
عبدالله: اگر اجازه بفرمایید سوال را قدری خصوصی تر کنیم. شما آیا ازدواج هم کرده اید؟
شیطان: آری، من در اوان جوانی با دختری به نام"لهبا" فرزند"روحا" از طائفه جن ازدواج کردم.(13)
عبدالله: این ازدواج ثمره ای هم داشت؟
شیطان: البته که داشت. حاصل این ازدواج فرزندان بی شماری بودند که در وجود آمدند.(14)
عبدالله: سرنوشت آنها چه شد؟
شیطان: در زمانهای کهن پیش از خلقت انسانها، میان طوایفی از جن و نسناس(طایفه ای به جای انسانهای فعلی) جنگ و خونریزی بالا گرفت و خداوند فرشتگان را فرمود که به زمین هبوط کنند، آنها هر دو طائفه از جمله فرزندان مرا به هلاکت رساندند و من از آنجا که خداپرست بودم از این معرکه جان سالم به در بردم.(15) آنگاه فرشتگان مرا به آسمان بردند و من در کنار ایشان، خدای را به جد می پرستیدم تا اینکه سخن از خلقت و خلافت آدم به میان آمد و در پی نافرمانی ام از آن جمع رانده شدم.
عبدالله: آیا در میان طائفه خود هواخواه و طرفدار هم داری؟
شیطان: نه تنها در میان قبیله خود که در میان انسانها نیز.
عبدالله: متوجه منظور شما نشدم یعنی می فرمایید انسانها هم به سوی تو دست دوستی دراز می کنند؟
شیطان: تعجب کردید؟! آری! عده ای هستند که مرا ارباب و سرپرست خود می انگارند، کارگزاران وخدمتگزارانی وفادار که اهداف شوم و توطئه های پلید مرا به خوبی جامه عمل می پوشانند.(16)
برسر سفره گناه می نشینند و از هر گناهی لقمه ای بر می گیرند، آنگاه معترضانه برمن خشم می آورند که سفره گناه را تو گستردی.
شیطان:امور تکوینی از قلمرو نفوذ و سلطه من بیرون است؛ تنها در حوزه امور تشریعی مجال جولان دارم، یعنی اعمالی که بشر از روی اختیار و تکلیف ملزم به انجام آنهاست؛ چه می گویم؛ باید اعتراف کنم که در حوزه تشریع نیزدست من بسته است چرا که فعالیتم منحصر به اندیشه و روان(و نه جسم) آدمی است؛ آن هم در حدود دعوت واجابت؛ همین وبس.
عبدالله: حرف آخر؟
شیطان(در حالیکه چهره اش از شدت خشم برافروخته بود): سوگند یاد می کنم که تا انتقامم را باز نستانم شما آدمیان را لحظه ای آسوده نخواهم گذاشت، پیوسته بر سر راهتان در کمین می نشینم و راهزن راهتان می شوم. اکنون ببینید چگونه راه نجات را بر شما خواهم بست.(17)
تهیه و تنظیم: ابوالقاسم شکوری، کارشناس دین و اندیشه
پی نوشت ها:
1- صالحی حاجی آبادی، نعمت الله، شیطان در کمینگاه
2- در سوره اعراف آیه 201 می خوانیم: "ان الذین اتقوا اذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا فاذا هم مبصرون" ترجمه: هنگامی که اهل تقوی دچار وسوسه های شیطان می شوند به یاد خدا می افتند و ناگهان بینا می گردند. طائف یعنی طواف کننده؛ گویا شیطان همچون طواف كنندهاى پیرامون فكر و روح انسان پیوسته گردش مىكند تا راهى براى نفوذ بیابد؛ ویاد خدا اکسیری است که ابرهای تیره و تار وسوسه ها ی شیطان را کنار می زند.
3- بقره/30
4- پیشین
5- پیشین
6- نهج البلاغه، خطبه 192، حضرت در این خطبه که به خطبه "قاصعه" مشهور است می فرمایند: شیطان 6000 سال خدا را عبادت کرد که معلوم نیست از سالهای دنیوی است یا اخروی.
7- از نظر قرآن، هر روز آخرت به اندازه پنجاه هزار سال دنیاست(معارج/3) بنابراین چنانچه سالهای عبادت شیطان اخروی باشد از حاصل ضرب این دو، عدد یاد شده به دست می آید.
8- نور/21
9- انعام/121 ونیز بنگرید : کهف/63
10- در تفسیر آیه 48 از سوره انفال برخی از مفسران قائلند به اینکه شیطان درقادر است درقالب اجسام نیز تمثل یابد؛ ر.ک: مطهری، مرتضی، آشنایی با قرآن3، صص 109-108
11- ابراهیم/22
12- اسراء/24
13- تفسیر برهان جلد 2 ذیل آیات سوره حجر در داستان خلقت آدم .
14- پیشین
15- پیشین
16- نحل/100ونیزناس/5
17- اعراف/
۱ـ عشق واقعی است رب العالمین
ما بقیش همه بی مهر و اثیم![]()
۲ـ عشق واقعی است رحمان الرحیم
کز ثمر آرد جنات و نعیم![]()
۳ـ عشق واقعی است جبار و رئوف
کز لطف او گشته دوزخ خاموش![]()
۴ـ عشق واقعی است صمد و شکور
کز بدون او همه چیز خاموش ![]()
۵ـ عشق واقعی است ذوفضل و قدیر
که رسولان گشتند آیت و حکیم![]()
۶ـ عشق واقعی است رب العلما ء
که خوردند همه از جوی خدا![]()
۷ـ عشق واقعی او هست و خودش
که ما سوای او همه لغو و عبث
هیچ وقت فراموش نکن کسی که تو را دوست دارد.
حتی اگر از او هم متنفر شدی
به یاد داشته باش که برایش بهترینی...

نهرها ي چها ر گانه بهشت كه خداوند درقران ازان توصيف مي كند عبارتند از :
الف) آب صاف و گوارا:« انها رمن ما ءٍ غير ءاسن »
ب) شيركه هرگز طعم آن دگرگون نخواهد گشت:
« وانهارمن لبنٍٍ لم يتغيرطعمه»
ج) شراب (طهور) كه مايه ي لذت نوشندگان است:
« وأنهارمن خمرلذةٍ للشا ربين »
ودرجاي ديگرفرمودند:« لا فيها غولٌ ولاهم عنها ينزفون »
خمري كه نه مايه فساد عقل است ونه موجب سستي مي شود و
نه خماري مي آورد ونه سردردي ، فقط هوشياري، نشاط
ولذت روحاني دارد.
د) عسل مصفا:« وأنهارمن عسل مصفي »
امام علي عليه السلام به فرزند گرامي اش فرمود:
برتو با د تلاوت قران وعمل بدان، وتلاوت ان در شب وروزت و
اينكه قران عهد خداي- تعالي- به خلق اوست، پس برهر مسلمان
واجب است كه هر روز در عهد او نظر كند هر چند پنجاه ايه
باشد وبدان كه درجات بهشت به عدد ايات قران است.
از جمله ديگر تشرفات حضرت آيت الله مرعشي نجفي تشرف ذيل است كه از كتاب شيفتگان حضرت مهدي(ع) نقل ميشود و از زبان مبارك خودشان ذكر ميكنيم: در زيارت عسكر بين (ع) در جاده طرف حرم سيد محمد راه را گم كردم و در اثر تشنگي و گرسنگي زياد و وزش باد در قلب الاسد از زندگي مأيوس شدم غش كردم به حالت صريح و بيهوشي روي زمين افتادم ناگهان چشم باز كردم ديدم سرم در دامن شخص بزرگواري است پس به من آب خوش گوارايي داد كه مثلش را از شيريني و گوارايي در مدت عمرم نچشيده بودم بعد از سيراب كردنم سفرهاي باز كرد و در ميان سفره دو يا سه عدد نان بود خوردم سپس اين شخص كه به شكل عرب بود فرمود سيد در اين نهر بورد و بدن را شستشو نما گفتم: برادر اينجا نهري نيست نزديك بود از تشنگي بميرم شما مرا نجات داديد آن مرد عرب فرمود: اين آب گوارا است با گفته او نگاه كردم ديدم نهر آب با صفايي است تعجب كردم و با خود گفتم اين نهر نزديك بود و من نزديك بود از تشنگي بميرم! به هر حال فرمود: اين سيد اراده كجا داري؟ حرم مطهر سيد محمد (ع) فرمود: اين حرم سيد محمد است نگاه كردم ديدم در زير بقعه سيد محمد قرار داريم و حال آنكه من در جادسيه (قادسيه) گم شده بودم و مسافت زيادي بين آنجا و بقعه سيد محمد(ع) است (البته هم آقا دستورهايي به آيت الله مرعشي نجفي فرمودهاند كه خلاصه آنها در كتاب شيفتگان موجود است ) به ذهنم خطور نكرد كه اين آقا كيست مگر وقتي كه از مد نظرم غايب شد.
خیالک فی عینی و اسمک فی فمی؛
و ذکرک فی قلبی, الی این اکتب.
خیال تو مقیم چشم است
و نام تو از زبان خالی نیست
و ذکر تو در صمیم جان جای دارد.
پس نامه پیش کی نویسم؟
چون تو در این حوالی می گردی, قلم بشکست و کاغذ بدرید.
۱. گشاده دست باش، جاری باش، كمك كن (مثل رود)
۲. باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
۳. اگركسی اشتباه كرد آن رابپوشان (مثل شب)
۴. وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)
۵. متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
۶. بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )
۷. اگر می خواهی ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)

« ذوالجناح »
** هـمـه از خـیــمـه هــا بــیــرون دویـدنـد **
** ولــی ســــالار زیـــنـــب(س) را نــدیــدنــد **
** تــن راکـب، نـهـان در مـوج خــون بـود **
** رخ مـرکـب، ز خـونـش لالـه گـون بــود **
** سرشک از دیده، درهـر صیحه میریخت **
** شـرار از سـیـنـه، با هر شیهه میریخت **
** بـه فـکـر چـاره، آن بـیـچـاره می گـشت **
** بـه گـرد پـیـکـری، صـد پـاره می گـشت **
** دو دســتـش، گــشـت پــای آن بـدن خــم **
** ســـر خـــود را، فــــرود آورد کـــم کـــم **
** تـن صـد پـاره را، در مـوج خـون جست **
** ز خـون صـاحـب خود، روی خود شست **
** نــهــاد، آن تــشـنـه در مــیــدان دویـــده **
** لــب عــطـشـان، بـه رگ هــای بــریــده **
** هـمـه عــالــم، فــدای کــشــتــه ای بــاد **
** که چـون از صـدر زیـن، بـر خـاک افتاد **
** وفـــا را زنـــدگـی، در مـکــتــبــش بــود **
** کــه اوّل زائــــر او، مـــرکـــبـــش بـــود **
** ز اشـکـش دشـت را، دریای خــون کرد **
** رخ از خــون امـامـش، لالـه گــون کرد **
** بــرون از قـــتــلــگه، بـی راکـــب آمـــد **
** بـه ســوی خــیـمه ای، بی صاحب آمـــد **
** صــــدای نـــالــه اش را، تـــا شــنـیـدنــد **
** هـمــه از خــیـمــه هـا، بـیـرون دویــدنـد **
** یـکـی از غــم، گـریـبـان چـاک می کـرد **
** یـکـی خـونـش، به گـیسو پـاک می کـرد **
** یـکـی پوشـاند، ز اشـک خـود زمـین را **
** یـکـی بــر پــشـت، بـرگــردانــد زیــن را **
** چـراغ مــحـفـل طــاهــا ، ســکــیــنـه(س) **
** دو دسـت، از شــدّت غـم زد بـه سـیـنــه **
** کـه ای گـم کـرده راکـب ، راکـبــت کـو؟ **
** چـرا صــاحـب نــداری، صــاحــبـت کـو؟ **
** چـرا از تــیــر دشـمـن ، شـسـتـه بـالــت **
** چــرا خــــون خـــــدا، ریــــزد ز یـــالــت **
** بـگـو ای پـیـکرت، گــردیـده صـد چــاک **
** امــیــد مــا ، کــجــا افــتــاده در خــاک؟ **
** تـو صورت شسته ای، از خـون مـظلوم **
** مـرا دیـگـر، یـتــیـمی گــشــت مـعــلــوم **
** تـو کـه، آتــش فــرو ریــزی ز ســیــنــه **
** بـگــو از راکــب خــود، بــا سـکـیــنه(س) **
** چـو خـنــجــر، بـر گــلــوی او نــهــادنــد **
** بــه آن لــــب تــشـــنــه، آیــا آب دادنــد؟ **

می گویند هر گاه بین دو انسان صحبت از خدا باشد،
خداوند نوری از عرش بر آن دو می تاباند و به ملاک می گوید:
از رویت این صحنه زیبا لذت ببرید...!

عجیب است حال انسانهایی که می میرند و می دانند محاکمه می شوند،
اما آسوده و بی خیال می خوابند...!
من ایثار را از قلب خورشید در آسمان صحرا آموختم
من زندگی را از امواج طوفانی شب دریا آموختم
من محبت را از قطره های باران بر علفزار آموختم
من وفا را از کبوتران بر شاخه های خشکیده آموختم
من گذشت را از چشم های منتظر آموختم
من عطش را از چکاوک های خانه همسایه آموختم
من ایمان را از کودکان معصوم آموختم
و من آموختم هر چه را که می خواهم،
فقط از معبود یکتا بخواهم...!

